عکسی از شمال ایران

عکس از یک نقاشی گرفته شده است

Image By Pic.Blogfa.Com

عکس زیبایی از طبیعت بکر

عکس زیبا

مست بوی گل

Image By Pic.Blogfa.Com

عکس زیبا و دیدنی

Image By Pics.coo.ir

این عکس را زیبا دانستم

Image By Pic.Blogfa.Com

این عکس زیبا را دانستم ودر وبلاگم ثبت کردم

شعرِی برای خون وجنون

به ياد بياور

به یاد بیاور

آن روزها

كه مي بارید از ژاله خورشید

بارش دوباره ء خون

آن روزها

كه مي زد

گهواره قهقهه

آه چه گفتمش از این  سيه كاری    

كه گریه عروسک سخنگو می گفت

آن روزها

كه ماه زانوی غم

آغوش مي گرفت

آن روزها

كه می پوشید

آسمان رنگ تیر خدنگ

آن روزها

كه بریده  میشد

ریسمان  تاريكها

آن روزها

كه شب و روز

فریاد آزادی سرمی داد

در سکوت

در بیقراری

داستان

روح زندگي

زمين هنوز از بارش سنگين برف ديروز سپيد بود سوز سرما تا مغز استخوان  آدم نفوذ مي كرد بوران از کوههای اطراف به شهر هجوم مي آورد و همه چيز را در انجماد سخت مي پوشاند .

رضا در حالي كه هنوز آثار جراحت ناشي از تصادف در چهره و دستهايش  ديده مي شد پشت اتاق مراقبتهای ويژه بيمارستان ايستاده بود و مظطربانه به داخل اتاق از آن سوي شيشه مشبک نگاه مي كرد . دو ماه مي گذشت كه همسرش ، بيتا ، در حالت كما روي تخت بيمارستان افتاده بود و با محيط  پيرامون اش   قطع رابطه كرده بود  ظاهراً از حال و وضعش حاكي بود  كه زنده نمي ماند اما دکتر معالج او هرز گاهي به مادر بيتا اميدواري مي داد در حالي كه از هرگونه اظهار نظر قطعی خودداری مي كرد. مادر بيتا  دائماّ به رضا ناسزا مي گفت و او را نفرين مي كرد چون رضا را مقصر مي پنداشت.

رضا در گوشه ای از بيمارستان روي پله ای نشسته و به خاطر اتش پناه مي آورد  اما صحنه تصادف دائماً به ذهنش هجوم مي برد و او را از هر فكر ديگري باز مي داشت .به خاطر اش آمد كه آن روز در اتومبيل  سرگرم گفتگو بودند.

رضا : ... بيتا اگه من دانشگاه همو تموم کنم همه چيزمون عوض مي شه فوراَ در يه شرکت يا اداره كار مي گيرم  و وضعمون بهتر مي شه ما به همون خوشبختي كه آرزو شو مي كرديم مي رسيم مي دوني . خوشبخت ، خوشبخت ....!! .

بيتا : رضا آره عزيزم ...  من هم توفيق اينو پيدا مي کنم كه به كمك تو به دانشگاه برم و بعدش هم هردومون كار مي كنيم و هم ادامه تحصيل مي ديم اين رو مي فهمی عزيزم آخ جون چه قدر خوب مي شه ... عزيزم .

در همان لحظه حادثه شوم متولد شد . رضا ناگهان متوجه شد كه كاميوني در مقابل اتومبيل شان با سرعت زياد  حرکت مي كند و  به آنها نزديك مي شود براي اين كه  از برخورد با آن جلوگيري  كند به سمت راست جاده مي پيچد ولی به علت سرعت زياد نمي تواند کنترل كند و به شكم  تپه فيروزه اي سنگی مي کوبد . صدای شديد ترمز و خرد شدن شيشه جلو و ...  فرياد رضا... و  بيتا...!!

رضا وقتی چشم باز مي كند خود را  در بيمارستان مي يابد گاهي از شدت درد هذيان مي گويد ، چشمهايش را باز و بسته مي كند بدنش قادر به حرکت نيست و در اين لحظات درد آور ناگهان شعله از اعماق دلش زبانه مي كشد.صحنه تصادف را به خاطر مي آورد و عاجزانه از عمق گلويش صدا مي زند : بيت ... بيتا ... بيت ... . و دوباره از هوش مي رود . ساعتي بعد كه پزشکان  او را با تلاش فراوان به هوش مي آورند ، متوجه همه چيز مي شود و فورا ً سراغ همسرش (بيتا) را مي گيرد . بعد از آنکه پرستار به او مي گويد : همسرتون بالا در بخش مراقبتهای ويژه بستريه و... . رضا با بي صبری اصرار دارد  براي لحظه همسرش را ببيند .

پرستار مي گويد : همسرتون درحال حاضر واسه چند روزي ملاقات نداره و مطمئن باش كه حالش رضايت بخشه .

روز بعد رضا به اصرار بسيار اجازه مي گيرد كه براي لحظه اي همسرش (بيتا) را ببيند و در حاليكه روي صندلی چرخ دار نشسته و سرم به او وصل است  با پرستار ي كه او را همراهی مي كند به طرف اتاق بيتا كه پر از تجهيزات و وسايل بيمارستاني و پزشكي است مي روند ، چشمانش به پيكر نيمه جان او مي افتد اشک از چشمانش  جاری مي شود و بغض اش مي شکند و از پشت شيشه با چشمانی پر از اشک صدا مي زند : عزيزم بيتا ... بيتاي من  آه من چرا اين گونه تو را  ببينم  آه خدای من ... و  ديگر چيزي  نمي فهمد پس از مدتي دوباره خود را در اتاقش مي بيند .

ناگهان صدای  فرياد بيماري كه در حال هوش آمدن بود رضا را به خود مي آورد، صدا از اتاق مجاوربود .رضا سرش به شدت درد مي كرد . هنوز حرفهای تند و زهر گونه خانواده بيتا خصوصاً مادر بيتا چون نمكي كه روي زخمش پاشيده  باشند درد او را دو برابر مي كرد. از آن روز به بعد آنها هم ديگر را نديدند و رضا ديگر قلباً مائل به ملاقات با آنها را نبود.

وقت ملاقات درحال تمام شدن بود و سيل  جمعيت ملاقات کننده از پله های ساختمان بيمارستان سرا زير  شده بود .رضا ساعتش را نگاهی كرد آهي كشيد و پس از تکاندن کت كمي خاكي خود از بيمارستان رهسپار خانه شد و... .

مادر بيتا كه در اين مورد با پيشداوري غلط نظر حق به جانبی مي گيرد ، گفت : اين پسره نمک نشانس محبت و عاطفه نداره ... ديدي گفتم كه از بيتا دل بريده و اونو به حال خود رها كرده ، كسي چه مي دونه ، شايد مي خواسته فقط دخترم رو بدبخت بکنه.

اما فريدون برادر بزرگ بيتا در اين مورد بيطرفانه قضاوت مي كرد رو به مادرش كرد گفت : مادرم آخه اين قدر قضاوت بي جا نکن رضا همون رضا است حالا اتفاق كه افتاده تا چند روز ديگه اگه صبر كني من يه مرخصي بگيرم به اتفاق هم به تهران بريم مگه شما نبودين كه مي گفتي اين بهترين داماد ه كه من دارم اين شما نبودين كه مي گفتين رضا دختر مو خوشبخت مي كنه اون بود كه بيتا رو پس از فوت بابا ي خدا بيامرزم دوباره به درس خوندن تشويق كرد پس اين قدر عجولانه قضاوت نكن خواهش مي كنم كه كمي صبر و تحمل داشته باشين .

رزيتا خواهر كوچكتر بيتا با پرخاش رو به مادرش گفت : مادر من ! شما رو به خدا ديگه بسه مادر اين قدر از رضا بد نگين من هم با حرفای فريدون موافقم .

مادر گفت : من كه ديگه تحمل اين پسره ولگرد رو ندارم اصلاً انگار آب شده و توي زمين فرو رفته !

فريدون و رزيتا كمي با هم مشورت كردند و قرار شد كه فريدون يكي دو سه روز آينده را مرخصي بگيرد و با هم به تهران بروند و مادرشان را هم به اين كار راضي کردند .

رضا با چهره اي كه هنوز آثار زخم بر صورت او ديده مي شد ، غمگين و مضطرب از پشت شيشه اتاق مراقبتهای ويژه عاجزانه به بيتا نگاه مي كرد بغض سردی گلويش را فشرد ، همچنان مثل روزهاي پيش به خاطر اتش پناه مي برد ، او يادش آمد كه چه روزگار پر رنجي را پشت سر گذارده است ...

آن زمان را يادش آمد كه مادرش در اثر بيماري ذات الريه شديد فوت كرد در حالي كه آن زمان رضا هنوز كودكي خرد سال بود ، پدرش نيز سالهای بعد هنگام كار با دستگاه های پرس دستهايش را از دست داد و تا پايان عمر با همين رنج زندگي كرد ، بعد از مرگ پدرش او (( رضا )) سرپرستی خواهر و برادر كوچكتر از خود به عهده گرفت ، هم كار مي كرد و هم تازه وارد دانشگاه شده بود ، سال دوم دانشگاه بود كه با بيتا آشنا شد او خواهر دوستش همکلاسی هم دانشگاهی او بود ، بيتا را دختري زيبا رو و سر به زير و با وقار ديد و به او علاقه خاص پيدا كرد ، بعدها كه مادر بيتا از عشق اين دو آگاه شد و پيشنهاد ازدواج را پذيرفت و خيلي زود بيتا و رضا به عقد يك ديگر در آمدند و قرار شد كه مراسم ازدواج و عروسی آنها بعد از اتمام تحصيلات هر دو آنها صورت گيرد .

رضا دوباره صحنه وحشتناک تصادف را به خاطر آورد صدای زوزه ء وحشتناك ناشي از ترمز گرفتن و كشيدن لاستيك اتومبيل بر سطح جاده و سپس برخورد اتومبيل با تپه فيروزه اي رنگ و شکسته شدن  شيشه ها و ... ديگر هيچ به خاطرش نمي رسد .

بغض گلويش را مي فشرد ، گويا حادثه در همان روز اتفاق افتاده بود . دائماً در دل خود نجوای مي كرد و مي گفت : خدايا می شود روح زندگي رو دوباره به بيتا بر گردوني آه خدايا من چقدر بايد ديگه بايد صبر کنم چقدر ... چقدر ديگه ... اين دختره بيچاره رو به خاطره دل شکسته من هم كه شده  نجات بده ... مي دونم كه شفا دهنده تو هستي كمك كن ...

اما بيتا در همان حالت كما روز به روز قوای بدنش تحليل مي رفت و اميدها نسبت به زنده ماندن اش كم رنگ تر مي شد .

مادر بيتا هم ديگر گاه به گاهي براي ديدن دخترش به تهران مي آمد . او تا به حال سه چهار دفعه مي شد كه به تهران بيايد و فقط هر سه دفعه جز ناسزا گويي به رضا كاري انجام نمي داد .

آن روز كه قرار شد  اعضای خانواده بيتا به اتفاق هم به تهران بيايند پنج شش روز به عيد نوروز  مانده بود كه با مخالفتهای

ضمنی مادر روبرو  شدند ولي بالاخره نظر مادر را براي عزيمت به تهران جلب كردند و پس از موافقت راهي تهران شدند  ، مادر بيتا به همراه خواهر و برادر بيتا با جهره های غمگين و درهم تكيده وارد بيمارستان شدند ، آنها هر بار طولانی بودن راه را براي غيبتهايشان عنوان مي كردند و عذر مي خواستند . از سر پرستار بخش مراقبتهاي ويژه اجازه ملاقات خواستند ، اما او با خونسردی به آنها گفت : وقت ملاقات تموم شده شما مي تونين فردا تشريف بيارين بهتره !!

مادر بيتا گفت : آخه ولي دکتر معالج  دخترم و رئيس بيمارستان به ما اين اجازه رو دادن كه هر موقع خواستيم به ملاقات دخترمون بياييم هيچ مشكلي نباشه !؟

سر پرستار گفت : بله فقط يك نفر مي تونه بياد و الان اون يه نفر هم پشت اتاق مراقبتهاي ويژه ايستاده.

مادر بيتا با حالت متحير پرسيد : اون كيه من يا بچه هام يا ... مگه به غير از ما هم كس ديگه هم به اينجا مي آد !!؟؟

سر پرستار كه قبلاً از زبان رضا تمام ماجرا را شنيده بود با  كنايه گفت : مادر من ... بله!!! يه آقای خيلي مهربون هميشه پيش اش مي آد ... از قرار معلوم اون خيلي زياد خاطر دخترتون رو مي خواد و تا به حال هم با شرايط بدي كه براي خودش وجود داشت به اون خون داد ... و از اون به خوبي مراقبت كرده و از قرار معلوم خيلي دوستش داره ... !!! معلومه كه... 

مادر بيتا ديگر تحمل نكرد و به سرعت به سمت اتاقي كه بيتا در آن بستري بود رفت و شوکه شد و منظره اي را ديد كه بر اثر آن اشک  بر چشمانش حلقه زد رضا را ديد كه در حالي كه جراحات ناشي از حادثه شوم تصادف بر روي صورتش به خوبي نمايان بود سر را به شيشه مشجر شده  اتاق تكيه داده و با خود نجوا مي كرد آن روز تقويم بيمارستان 29 اسفند ماه را نشان مي داد تنها يك روز به عيد نوروز مانده بود انگار زمان تاب و قرار نداشت از قلب و مغز بيتا به طور منظم نوار مي گيرند .

رضا در همان حال چيزهاي را زمزمه مي كرد : بيتا جون ... عزيزم ... حاضرم چشم باز كني تا دنيا عمر دارم تلاش كنم ...

حاضرم تو زنده بموني تا تموم عمرم رو به پاي تو بذارم ... اين دختره رو ... از خدا شفاي تو را مي خوام ... چه كنم ... اين دختره گناهش چيه ... ؟!؟

بغض گلويش را فشرده و اشك پهناي صورتش هم چون باران صورتش را پوشانده بود در همين لحظه احساس كرد دستي بر شانه اش افتاد و صداي نه چندان آشنا به گوشش خورد كه او را مخاطب قرار داد ، فكر كرد در حال خواب ديدن است سرش را بر گردانيد  از پس پرده اشك مادر بيتا را ديد كه با تبسمي بر لب دارد مي گويد : آه ... رضا جون ... آقا رضا... سپس هر دو گريستند و فريدون نيز او را در آغوش گرفت و از او دلجويي كرد .

مادر بيتا : آه خداي من ... نه ... اينه معني فداكاري كه ما نمي فهميديم تو بهترين داماد واسه ما ... خوشبخت ترين شوهر واسه بيتا هستي ... ببخشيد از اين كه ... تو عزيزي نزد خدا و در پناه حق باشي ... در حالي كه اشك چشمانش را پاك مي كرد گفت: پسرم ... پسره فداکار من  ... .

رضا كه تا آن زمان طعم تلخ مهر و محبت مادري را تجربه نكرده بود بغض اش را شكست گفت : مادرم آه نه ... مادر عزيزم ... خداي من ... .

در اين لحظه نيز صداي محکم و متين پرستار مراقب بيتا همه را ميخكوب كرد : آه خدای من معجزه ... آقای دکتر را خبر كنين كه بيمار ايشون   داره به هوش مي آد ... داره پلک مي زنه و بدين ترتييب بيتا به هوش آمد و در همان لحظه کبوتر سپيد بال سينه  آسمان نقره اي را گشود .

                                                                                                 پايان

                                                                                                                                               نويسنده : سيروس ذكايي

شعر از سیروس ذکایی

همه حالا ...

همه حالا مي دانند

من مي مانم و

گنگ ترين واژه هاي ناگفته ات را

كه داركوب پير

روي كنده درخت

مرس مي زند

تا عشق را در ماشين بيراهگي هاي مان

نسوزانيم

و انتظار را

بدست خواب خرگوشي مان بسپاريم  

زمان عبور ثانيه هاي بيدار

سوتك ساعت كودكي مان است

كه فقط فاصله ها را بشارت مي دهد

همه  حالا  مي دانند

من مي مانم و ...