شعر تازه ازسیروس ذکایی : از اين پس چند حرف دارم با شما  

از اين پس چند حرف دارم با شما  :

من به دنبال پلاک

كفنم را به من برگردانید

زخمه می زنید بر زخمهایم

نوشداروی سهراب را به من برگردانيد

اندکی صبر

سحرم را به من برگردانید 

جناغ سينه شكست

 استخوانم را به من برگردانید

تار و پودم  برای شما

کینه هایم را به من برگردانید

تمام نا تمام ام مال شما

نعره هايم را به من بر گردانيد

سوتک برایم نزنید

نی و نای ام را به من  برگردانید

اين دريا طوفان موجهاست

موج سبز آرامشم را به من برگردانيد

شعری از سیروس ذکایی

 

درد جوانه

آن سان چه بلند اما لبدوخته

می خوانی

كه گلواژه هايت را

با خيزران كدامين شحنه

پرپر كرده اند

آنگاه حنجرهء سرخت

بر دوش كدامين خاك

چون گيسوی دختران طوفان پريشان ميكنی

هوائی از شرجه های جنوب

با من به كنكاش تو مي آيند

تانگاه باراني تو

دركوير خشك تبعيدی من بنشانی

ومن آواز فراموش شده را از لبدوخته تو برگيرم

مرثيه های تورا

كدامين مرثيه خوان اين قبيله محزون  می خواند

كه عطش نگاه تبعيديم را

زخم ميزند

آه ان فريادها

آيا كدامين گوش ناشنوا را

آزرده كرده

به سان چلچله های زخمی

اين دام اند

مرثيه هاي تو داغ كدامين گلواژه های مرادارند

درد كدام جوانه را ...؟

مرثيه های تو

يادمان عريانی شعر من است.

آنگاه پوپكها طرحي ز طوفان را

ديريست در ميان آهنگ گامهای حادثه از ياد برده اند

كه گويی هنوز مردان تشنه ای ايثاررا

ازبرق نگاهشان بايد فهميد

وآوازمی دهد

هان سالي بغض كهنه ای تفنگ ات را

با تيرهای كينه عشق

آذين كن

سالی كه بوی غريبه ميدهد

سالی كه به اعتماد نمی توان حرمت گذاشت

......

آن سان چه بلند اما لبدوخته میخوانی                             

 كه گويی نمك برزخم ديرين تو

می پاشند

كه در باورم نوشتی

         روزی لب می گشايي....

                                        سيروس ذكايي