بزرگش كردم

آرام و آسوده

در شبی كه در هاله نگاهش ابهام است

چون دختری كه بلوغ اش را جشن گرفته

تنها و خاموش

لب گزيده از هر آنچه كه فراموش كرده

تهی می گويد

تنها به تماشای پيرامون اش متفكر ميماند

ناگهان می خندد

ناگهان می گريد

بر می خيزد 

از ستونهای ابلق كه هنوز عمود راه ميروند

با گامهايشان استواريست

از غروبهای نيآمده بر ميگردند