به یاد پدر

 

به یاد پدر

 

یک برگ دیگر از دفتر خاطراتم را ورق می زنم

 امروز هم بی خیال

 با مرور خاطرات دیروز

 با غم نبودن امروز و سکوت سنگین فردا

 من چه شتابان از ثانیه های ممتدد عبور مبکنم

فقط راه افتادم در پی هنوز

 سپیده ها هم مثل من بی تاب اند از غروب و ...

 آینه ها هم هرم نگاه تو را میخواهند

 آسمان این خانه هم بهانه تو را می گیرد

 میان کوچه های تاریک

میان شبهای درد و اندوه

صدای گامهای تو را می شنوم

 فقط صدا ست که باقی ست

پیمان بسته بودی تا برای من نور بیاوری

نگاه مهربانی خورشید

ساعتی به وقت سرخ زمان

 یادت هست؟؟؟

 و رفتی و خورشید هم بردی

 و من در حیات این لحظه ها

کوچه به کوچه

چشم در راهم

تنها با تو به غروبهای نیامده می اندیشم

برگهای زندگیم را با یاد تو رنگ می زنم

امروز هم ...

 

سیروس ذکایی

شعر از جعفر خطیبی

من

دگر عادت نموده این تن من            بگلهای سفید پیراهن من

چه احساس غریبی داره این دل          چه شد در قلب همچون آهن من

چو رخسارت نمایان شد بکاغذ           تو گفتی پس رها کن دامن من

تو را رنگ شقایق کرده بودم              کجا بودی به باغ وگلشن من

منِ نقاش نقشت راکشیدم                 دلم می خواست باشی تو زن من

تو را دارم چه مغرورم خدایا           رها کن هر غروری از منِ من

                جعفر خطیبی