آه تاريخ

آنجا تا سحر

با مردی گريستم

كه اسم شب خودرا

گم كرده بود

سراغ كوچه ای مناجات را

ازمن می گرفت

كه دختر خورشيد

در مشرق

خون می گريست

سرش را

در آغوش گرفت

آهي بسوی تاريخ

كشيد